تبليغاتX
ღღღوارد نشویـــــــــدღღღ



























ღღღوارد نشویـــــــــدღღღ



داشت بارون میومد...

من بودم و تو و بارون...

بهم گفتی قدر تموم قطرات بارونی که روی صورتم میریزه دوستت دارم...

و من نیز بی توجه به چتری که بالای سرت گرفته بودی...

گفتم من نیز تورا دوست میدارم...


پنجشنبه 1390/05/06 | 23:2 | سارا | |


موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.

همه گفتند: تله موش مشکل توست! بما ربطی ندارد!

ماری درتله افتاد و هنگامی که زن خانه خواست مار را آزاد کند مار زن خانه راگزید ...

از مرغ برای زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند ...

زن خوب نشد و مرد ...

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند

و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست و میگریست...

سه شنبه 1390/05/04 | 2:32 | سارا | |


این بار تو بگو که دوستت دارم.

نترس...

من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید

**********

برای نابینا،

شیشه و الماس یکی است،

اگر کسی ارزش تورا ندانست،

تو شیشه نیستی ........

او نابیناست




پنجشنبه 1390/04/09 | 16:4 | سارا | |


اگر بدانم که در خواب تو را بیشتر خواهم دید ،

برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم.

اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید،

برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد.

عشق بها دارد ...

من و تو بودیم و یک دریا عشق ،

حالا من هستم یک دنیا اشک ...

آری ... عشق بها دارد...



شنبه 1390/02/24 | 15:56 | سارا | |


عشق واقعي هيچوقت نمي ميره اين هوسه كه كمتر و كمتر ميشه

و از بين ميره .

عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم "

ولي...

عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم "

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه،

اما...

قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه .

دوشنبه 1390/01/29 | 1:48 | سارا | |


گفتم:عاشقتم

گفتی:میتونی ثابت کنی؟؟

گفتم:چی کار کنم باور کنی؟

گفتی:رگتو بزن...

منم نمیخواستم پیشت کم بیارم و...

رگمو زدم

در حال جون دادن بهت گفتم: حالا چی؟

حالا باور کردی که دوست دارم؟

اشک توی چشات حلقه زد و دستای سردمو گرفتی بهم گفتی:...

اگه دوسم داری چرا داری تنهام میذاری؟؟؟!




شنبه 1389/12/14 | 2:35 | سارا | |


 
محبت بر خلايق انتهاي سادگي ست...

مردي و مردانگي آخرش آوارگي ست...

سفره ي دل باز کردن واقعا ديوانگي ست...

اعتماد کردن به هر کس واقعا بيچارگي ست...

دل بستن به کسی..................................................



یکشنبه 1389/12/08 | 15:36 | سارا | |


در مهد کودک های ایران 9 صندلی می گذارند وبه 10 بچه می گویند

هر کسی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره "گرگه" باید سر بذاره و ادامه بازی.

در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یک نفر هم

روی صندلی جا نشه همه باختین.

لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن وهمدیگر رو طوری بغل میکنن که

كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه...



دوشنبه 1389/11/18 | 0:3 | سارا | |


وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر سن من بود

وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر سن من

وقتی من ۳ ساله شدم ...پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر سن من

وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر سن من

وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر سن من

وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر سن من

وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر سن من

می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم !!!


شنبه 1389/10/04 | 14:46 | سارا | |


یه تـوهم عجیبه زندگیمون روبه راه شه

     توی این قفس عزیزم جایی واسه ما دو تا شه

                       یه توهم عجیبه دل به این قصه ببندم

                              تو نباشی من بتونم با همه بگم بخندم

                                  شک نکن به بودن من تا نفس باشه باهاتم

                                     منو از خودت بدون که هر نفس با گریه هاتم

دنیا  بی تو واسه ی من مثل خونمون غریبه

                 زندگی کردن بدونت یه توهم عجیبه

                    قسمت اینه توی آینه تو بجای من بشینی

                             من نگاهت بکنم تو حسرت منو ببینی

                                  قسمت اینه پا به پای تو بیام تا بی نهایت

                                        مثل اون دو تا غریبه که رسیدن به ته خط


شنبه 1389/09/06 | 17:0 | سارا | |

یادمه یه روز یکی گـ ـ ـ ـفت:

"به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي

است كه بي تو سركردم.

وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

منتظرم يافتم.

اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند"

ولی حالا . . .

اون آدم دیگه احساس براش معنی نداره

دلتنگی رو با بی مروتی و بی رحمی زنده به گور کرده

چشمان پر اشتیاق سابقش رو که روزی دنیای من بود و بی می وشراب مستم

می کرد و به واسطه ی هر پلک زدنش نفس می کشیدم،حالا روی همه چیز بسته

حتی نمی خواد دیگه منو به عنوان یک رهگذر به خاطر بیاره

وفکر می کنه که مجبوره برای سلامتیم خوشحال باشه.

نــ ـ ـ ـه. . .

ابدآ مجبور نیستی

پس در آخر،تقدیمی ها در نهایت احترام و عزت پیشکش خودت.

من هدیه ی با منت نمی خوام...

-<-@          -<-@          -<-@          -<-@          -<-@          -<-@          -<-@          

جمعه 1389/09/05 | 15:20 | سارا | |


اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

سکوت را فراموش می کردی و تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کردند

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من در سکوت نگاهـت ،با عشق

زمینی تو به عرش بروم

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

هرگز دلـم را نمی شکستی گرچه خانه اهریـمـن شایسته ویرانیست !

اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم

حتی لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها ، جز نگاهت پنجره ای و

جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد . . .




پنجشنبه 1389/09/04 | 0:15 | سارا | |


در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان

موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟''

محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود :

''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به مراقب تحويل داده بود و رفته بود !

اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به

ورقه ی سفيد او نمره 20 دادند

فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر شریعتی


سه شنبه 1389/06/23 | 0:19 | سارا | |


از يک عاشق شکست خورده پرسيدم: بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زد

و با نگاهي سرد گفت:

( مرگ)



 


چهارشنبه 1389/06/10 | 15:49 | سارا | |


يه روز دانشمندا داشتن با هم قايم موشک بازي مي کردن.

انيشتن چشم مي ذاره و نيوتن ميره پشت سر انيشتن يه مربع به ضلع يک متر مي کشه

و توي اون مربع مي ايسته! وقتي شمارش انيشتن تموم ميشه بر مي گرده و نيوتن

رو مي بينه!

ميگه: نيوتن! سوک سوک!

نيوتن ميگه: من نيوتن نيستم! الان ثابت مي کنم: مساحت اين مربع 1 متر در 1 متر

ميشه 1 متر مربع و من هم که روي اين مربع ايستادم!

بنابراين نيوتن بر متر مربع ميشه پاسکال. . .


یکشنبه 1389/06/07 | 17:4 | سارا | |
Design By : nightSelect.com